شهید محمدرضا احمدی قمشانی صفحه شخصی
شهید محمدرضا احمدی قمشانی
وضعیت کاربر
زندگی نامه

شهیدمحمدرضا احمدی قمشانی،  چهارم مهر 1348، در شهرستان تهران چشم به جهان گشود. پدرش حسین، بنا بود و مادرش بتول نام داشت.  تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به عنوان  پاسدار وظیفه در جبهه حضور يافت. بيست و نهم فروردين 1367، در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به سر شهيد شد. پيکرش مدتها برجاي ماند و پس از تفحص و تشييع به خاک سپرده شد. مزار او در گلستان شهدای اصفهان واقع است.

پروفایل

اطلاعات کاربر

شهید محمدرضا احمدی قمشانی
شهید محمدرضا
احمدی قمشانی
مرد
1348/07/04
1367/01/29

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات همرزمان

1-یوسف کشفی آزاد{موضوع: مزد پیوند باخدا}

شهید محمدرضا احمدی فردی باجثه ریز ولی آچار فرانسه بود.من یکی‌دوباری که حضوراً با ایشان برخورد داشتم،متوجه شدم که انسانی بسیار مخلص است. باعشق و برای دلش کار می‌کرد و مزد پیوند دلش با خدا را گرفت و خدا او را نزد خود برد. بالاترین مزد برای این نوجوان زرنگ که تمام وجودش را برای جنگ گذاشته بود، همان بهشت خداوند بود.

2-مصطفی صالحی{موضوع: روح ملکوتی}

 شهید محمدرضا احمدی سن کم وجثه کوچکی داشت ولی در عقبه، هر کاری از دستش بر می‌آمد، انجام می‌داد؛سنگرسازی، دیوارکشی و بنایی. با این که قامتش کوچک بود ولی روح ملکوتی و اعلی داشت.

باید چه کاری انجام دهم.ما که قرار بود 9 شب بخوابیم تا برای نماز شب زود بیدار شویم، ساعت یک ونیم خوابیدیم.
9- برادر شهید محمدرضا احمدی{موضوع:کوچکِ بزرگ}
من بدلیل سن کمی که موقع شهادت برادرم داشتم،خاطره‌ای از ایشان ندارم ولی مادرم همیشه می‌گوید:«محمدرضا خیلی کوچک بود ولی کارهایش خیلی بزرگ بود!» به قول حافظ شیرازی« خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای،دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی»
10- برادر شهید محمدرضا احمدی{موضوع:شیمیایی}
پدرم می‌گوید که وقتی محمدرضا بعد از عملیات والفجر10 به منزل آمد، راه رفتنش طبیعی نبود.پس از معاینه پزشکی متوجه شدیم که در منطقه شیمیایی زدند و ایشان پس از شستشوی خود با آب، بدنشان شیمیایی شده است. البته این موضوع را نیز از خانواده مخفی نگه می‌داشت تا اسباب نگرانی خانواده را فراهم نکند ولی از ناحیه دوستان از این خبر مطلع شدیم.
11- برادر شهید محمدرضا احمدی{موضوع:دلیل شهادت}
یکی از سرداران تعریف می‌کرد زمانی که تمام بدنم را جراحات و شیمیایی فراگرفته بود،احساس کردم که در حالت شهادت هستم. یک لحظه زن و فرزند وزندگیم جلوی چشم من آمد و از هوش رفتم. زمانی که در بیمارستان به هوش آمدمف با زبان بی‌زبانی به من فهماندند که تو هنوز به این دنیا وابسته بودی!!«هرگز نگو ما چرا نرفته‌ایم، هرقطره‌ای دریا نمی‌شود...» یقیناً آنهایی که رفتند از هستی دل کندند.
12- برادر شهید محمدرضا احمدی{موضوع:تشخیص هویت}
حاج یونس زنگی‌آبادی یکروز پاهای خود را جلوی همسرش دراز کرد و گفت:«خوب به پاهای من نگاه کن، روزی فرا می‌رسد که تو باید از روی این پاها مرا شناسایی کنی!!»حاج یونس به جبهه رفت.مدتی که گذشت یک نفر به درب منزل حاج یونس آمد و به همسرش گفت که تعدادی بقایای اجساد شهداء را به معراج آورده‌ایم، برای شناسایی با ما بیایید. اجساد از بین رفته و قابل شناسایی نبود، برای همین پوتین‌هایشان را در آوردند.تا انگشتان پاهای شوهرش را دید، آن را شناخت.حاج یونس در وصیت‌نامه خود نیز قید کرده بود که دوست دارم مانند اباعبدالله‌الحسین(ع) سر از بدنم جدا شود...

دیدگاه خانواده

1- برادر شهید محمدرضا احمدی{موضوع:کوچکِ بزرگ}
من بدلیل سن کمی که موقع شهادت برادرم داشتم،خاطره‌ای از ایشان ندارم ولی مادرم همیشه می‌گوید:«محمدرضا خیلی کوچک بود ولی کارهایش خیلی بزرگ بود!» به قول حافظ شیرازی« خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای،دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی»
2- برادر شهید محمدرضا احمدی{موضوع:شیمیایی}
پدرم می‌گوید که وقتی محمدرضا بعد از عملیات والفجر10 به منزل آمد، راه رفتنش طبیعی نبود.پس از معاینه پزشکی متوجه شدیم که در منطقه شیمیایی زدند و ایشان پس از شستشوی خود با آب، بدنشان شیمیایی شده است. البته این موضوع را نیز از خانواده مخفی نگه می‌داشت تا اسباب نگرانی خانواده را فراهم نکند ولی از ناحیه دوستان از این خبر مطلع شدیم.
3- برادر شهید محمدرضا احمدی{موضوع:دلیل شهادت}
یکی از سرداران تعریف می‌کرد زمانی که تمام بدنم را جراحات و شیمیایی فراگرفته بود،احساس کردم که در حالت شهادت هستم. یک لحظه زن و فرزند وزندگیم جلوی چشم من آمد و از هوش رفتم. زمانی که در بیمارستان به هوش آمدمف با زبان بی‌زبانی به من فهماندند که تو هنوز به این دنیا وابسته بودی!!«هرگز نگو ما چرا نرفته‌ایم، هرقطره‌ای دریا نمی‌شود...» یقیناً آنهایی که رفتند از هستی دل کندند.
4- برادر شهید محمدرضا احمدی{موضوع:تشخیص هویت}
حاج یونس زنگی‌آبادی یکروز پاهای خود را جلوی همسرش دراز کرد و گفت:«خوب به پاهای من نگاه کن، روزی فرا می‌رسد که تو باید از روی این پاها مرا شناسایی کنی!!»حاج یونس به جبهه رفت.مدتی که گذشت یک نفر به درب منزل حاج یونس آمد و به همسرش گفت که تعدادی بقایای اجساد شهداء را به معراج آورده‌ایم، برای شناسایی با ما بیایید. اجساد از بین رفته و قابل شناسایی نبود، برای همین پوتین‌هایشان را در آوردند.تا انگشتان پاهای شوهرش را دید، آن را شناخت.حاج یونس در وصیت‌نامه خود نیز قید کرده بود که دوست دارم مانند اباعبدالله‌الحسین(ع) سر از بدنم جدا شود...

 

تالار گفتگو

This user has no forum posts.

ارتباط با دیگران

شما با کاربر دیگری ارتباط ندارید

گالری عکس و اسناد

مجموع تصاویر: 2

شهید محمدرضا احمدی (1)
  • شهید محمدرضا احمدی (1)
شهید محمدرضا احمدی (2)
  • شهید محمدرضا احمدی (2)

دل نوشته ها

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

گالری فیلم