شهید حسین خیری حبیب آبادی صفحه شخصی
شهید حسین خیری حبیب آبادی
وضعیت کاربر
زندگی نامه

 شهیدحسین خیری حبیب آبادی فرزند نعمت الله به تاریخ اول فروردین 1344 بدنیا آمدو در عملیات کربلای5 و در تاریخ نهم اردیبهشت 1365 به شهادت رسید و در گلزار حبیب آباد برخوار به خاک سپرده شد.

 

 

 

پروفایل

اطلاعات کاربر

شهید حسین خیری حبیب آبادی
شهید حسین
خیری حبیب آبادی
مرد
1344/01/01
1365/02/02

خاطرات همرزمان

1- حسین خرسندی{موضوع: لحظه شهادت شهیدحسین خیری}

در تاریخ 8 اردیبهشت 1365 عملیات والفجرهشت ونیم، ساعت سه وچهاربامداد در اورژانس بودیم.آقای امیری هم مسئول محور بود و آنجا حضور داشت.به وضعیت مجروحان زیادی رسیدگی کرده بودیم و برای رفع خستگی در سنگر نشسته و بیسکویت می‌خوردیم.آقای امیری هم بدنبال امدادگر آمده بود و مرتب صدا می‌زد:«امدادگر! امدادگر!» من دیدم کسی نیست که به داد ایشان و مجروحان برسد، رفتم بیرون و گفتم:«امربفرمایید!» گفت:«با اورژانس بروید و یکسری مجروحان را بیاورید!» من وشهید خیری رفتیم.در راه سروصدا زیاد بود و مرتب خمپاره می‌زدند.یک مقداری از مسیر را که رفتیم، یک خمپاره پشت سرمان به زمین خورد.من و شهید خیری مقابل هم نشسته بودیم. به خاطر شدت آتش خمپاره من یک لحظه از جا حرکت کردم که یک ترکش به پشتم اصابت کرد.تا آمدم به شهید خیری بگویم که پشتم را پانسمان کن، دیدم ایشان به شهادت رسیدند ومن قطع نخاع شدم.آنجا اولین و آخرین باری بود که ما در کنار هم حضور داشتیم و قبل از آن در شهرک دارخوین فقط درحد سلام با هم ارتباط داشتیم.

2- رسول مینوتن{موضوع: بی‌ادعا}

شهیدخیری شخصیتی بسیار متدین بود و دوست داشت، گمنام باشد.زمانی که ما برای صبحگاه در شهرک دارخوین می‌رفتیم، شهید خیری را دیدم.قیافۀ ایشان برای من خیلی آشنا می‌آمد.من چون درآن زمان تازه به جبهه رفته بودم،درست ایشان را نمی‌شناختم و بعدآ متوجه شدم ایشان فرمانده قسمت«ش.م.ر» بهداری بودند ولی با اینحال همراه ما برای صبحگاه بی‌پیرایه وبی‌ادعا می‌آمد و دو صبحگاه را انجام می‌داد.

3-رسول مینوتن{موضوع: نماز با اخلاص}

یکبارمن از روی کنجکاوی شروع به چرخیدن در اطراف شهرک دارخوین نمودم که صدای هق‌هق گریه به گوشم رسید. نزدیک شدم و شهید خیری را شناختم که درحال خواندن نماز بود. بسیار منقلب شدم وبه حال خودم تأسف خوردم که آنها در چه حال و هوایی هستند و ما درچه حال.

 

دیدگاه خانواده

1- پدر شهیدخیری{موضوع: حرف آخر}

یکبار در جواب من که به او گفتم در خانه بماند، به من گفت:«پدر! اگر می‌دانستی چه بر سر مردم می‌آید، با من مخالفت نمی‌کردی! من یا باید جنگ به اتمام برسد یا به شهادت برسم که دیگر به جبهه نروم!»

2- پدر شهیدخیری{موضوع: بی‌ادعا}

هرگاه برای مرخصی به منزل می‌آمد، بدون لباس رزم می‌آمد .برای اینکه ادعایی نداشت تا بخواهد نشان دهد که من، از جبهه بازگشته‌ام.

 

تالار گفتگو

10 تاپیک آخر در تالار
موضوعDESCASCدسته بندیDESCASCبازدیدهاDESCASC
بی‌ادعاخاطرات خانواده شهید699
حرف آخرخاطرات خانواده شهید704

ارتباط با دیگران

شما با کاربر دیگری ارتباط ندارید

گالری عکس و اسناد

مجموع تصاویر: 1

شهید حسین خیری
  • شهید حسین خیری

دل نوشته ها

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

گالری فیلم