شهیدان علی،ناصر،مسعود خودسیانی صفحه شخصی
شهیدان علی،ناصر،مسعود خودسیانی
وضعیت کاربر
زندگی نامه

شهید علیمحمد خودسیانی، هفتم اسفند 1339، در شهرستان آبادان چشم به جهان گشود. پدرش محمدابراهیم، بازنشته شرکت نفت بود و مادرش ماه منير نام داشت.  تا پایان دوره متوسطه در رشته  تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان  پاسدار در جبهه حضور يافت. بيست و نهم شهريور 1360، با سمت فرمانده گروهان در دارخوین بر اثر اصابت ترکش خمپاره شهيد شد. مزار او در گلستان شهدای اصفهان واقع است. 

شهید ناصر خودسیانی،بيست و هشتم بهمن 1342، در شهرستان اصفهان چشم به جهان گشود. پدرش محمدابراهیم، کارگر بود و مادرش ماه منير نام داشت.  دانش آموز سوم متوسطه در رشته حقوق بود. از سوی هلال احمر در جبهه حضور يافت. بيست و يكم اسفند 1363، با سمت مسئول بهداری در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر شهيد شد. مزار او در گلستان شهدای اصفهان واقع است. 

شهید مسعود خودسیانی،  بيست و هشتم بهمن 1342، در شهرستان اصفهان چشم به جهان گشود. پدرش محمدابراهیم، کارگر بود و مادرش ماه منير نام داشت.  دانش آموز سوم متوسطه در رشته ریاضی بود. به عنوان  بسیجی در جبهه حضور يافت. بيست و يكم اسفند 1363، با سمت امدادگر در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر شهيد شد. مزار او در گلستان شهدای اصفهان واقع است.

 

پروفایل

اطلاعات کاربر

شهیدان علی،ناصر،مسعود خودسیانی
شهیدان علی،ناصر،مسعود
خودسیانی
مرد
1342/11/28
اصفهان
1363/12/21

خاطرات همرزمان

1-منصورسلیمانی{موضوع: عملیات بدر و شوخ طبعی شهید ناصر خودسیانی}

در عملیات بدر سی وهشت کیلومتر را طی می‌کردیم تا به دشمن برسیم.آقای ناصر خودسیانی نزد ما وبا هم بسیار شوخی می‌کردیم.برادرشان در گردان امیرالمومنین(ع) حضور داشتند وگاهی با هم جابجا می‌شدند و ما آنها را باهم اشتباه می‌گرفتیم.یکشب طبق معمول وارد اتاق شدم و شروع به زدن مشت از روی شوخی به ناصر کردم. بعد از انجام کتک‌‌کاری تازه متوجه شدم که ایشان برادر ناصر هستند و ناصر به جای برادر به گردان امیرالمؤمنین(ع) رفته است.سریع خودم را به ایشان رساندم و کتک‌های برادر را برای ناصر مجدداً تکرار کردم. در طی عملیات بدر هیچگاه لبخند از روی لبان شهید ناصرخودسیانی محو نمی‌شد.

2- کامران سلحشور{موضوع: خوابهای شهید ناصر خودسیانی}

شهیدناصر خودسیانی هرشب خواب اهل‌بیت(ع) را می‌دیدند وبه تنها کسی هم که راجع این خوابها می‌گفتند، من بودم. یکشب هم که خواب ایشان را نمی‌دید، فردای آنروز به من می‌گفت که شاید دیروز از من خطایی سرزده یا شرایط بدی پیش آمده که به خواب من نیامده‌اند.

3- کامران سلحشور{موضوع: شهید خودسیانی طالب شهادت}

ما در جبهه سه گروه رزمنده داشتیم:گروه اول افرادی بودند که خواستار بازگشت و خدمت به جامعه بودند و اعتقاد داشتند که مملکت به تخصص آنها نیاز دارد. گروه دوم افرادی بودند که به جبهه می‌آمدند و اگر در حین انجام وظیفه به شهادت می‌رسیدند، به رضای خدا، راضی بودند.گروه سوم افرادی بودند که طالب شهادت بودند و من با شناختی که از شهید ناصر خودسیانی داشتم، می‌دانستم که جزء دسته سوم است.

دیدگاه خانواده

1-مادر شهیدان مسعود وناصر خودسیانی{موضوع: لحظه شنیدن خبر شهادت ناصر ومسعود}

عصر هنگام پدر شهیدان در حیاط منزل نشسته بود که یک نفر زنگ منزل را زد. حاج آقا برای باز کردن در رفت و بعد که بازگشت به من گفت که یک نفر از بنیاد شهید آمده و عکس فرزندان را می‌خواهد. به ایشان گفتم آنها همه جا عکس دارند؛هلال‌احمر،جهاد و...کدامیک را می‌خواهند. ما عکس را پیدا کردیم و به سمت بنیاد شهید رفتیم. در راه فرزند بزرگم به همراه یکی از مسئولین استانداری به سمت ما آمدند و گفتیم که باید به بنیاد شهید برویم. گفت سوار ماشین شوید تا شما را برسانم. وقتی سوار شدیم، دیدیم که ماشین درب منزل خودمان توقف کرد.به محض اینکه ما از منزل خارج شده بودیم، از لشکرامام حسین(ع)آمده بودند و در خانه ما پرچم نصب کرده بودند.حاج‌آقا با دیدن این منظره از پسر بزرگم پرسید:«ناصر ومسعود مجروح شدند یا به شهادت رسیدند؟!» پسرم گفت:«ناصر و مسعود شهید شدند!» از ماشین پیاده شدیم و در خانه سجده کردیم وشکرخدا را به جا آوردیم وگفتیم:«خدایا! این سه قربانی(علی،ناصر،مسعود) را از ما قبول کن!» از یکی از مسئولینی که از لشکر آمده بود، سراغ فرزندانم را گرفتیم. زد زیر گریه و گفت:«در سردخانه!» گفتم:«چرا آنهادر سردخانه هستند، کسی که برای خدا می‌رود نباید الآن در سردخانه باشد!» ایشان ترتیبی دادند که بعدازظهر فرزندانم را ببینم. با گل و شیرینی بالای سر هر دو رفتم و صورتشان را بوسیدم وچون با نام مبارک حضرت زهرا(س) عملیات را شروع کرده بودند به پیشگاه این حضرت، تبریک گفتم.

فردای آن روز که برای انجام غسل، ناصر و مسعود را کنار هم خوابانیدند، ناگهان دست فرزندانم در دست هم قرار گرفت.با دیدن این صحنه گفتم:«مادر به قربان شما، همانطور که با هم به این دنیا آمدید، با هم به شهادت رسیدید.الآن هم دستتان در دست هم قرار دارد تا از هم جدا نشوید!» با همان لباس رزم هم که برتن داشتند، با گلاب شستشو داده شدند و لباس طلعت بر آنها پوشاندند.آنهارا بوسیدیم و همان موقع دستم را به سمت آسمان بلند کردم و شکر خدا را به جا آوردم و از خدا سلامت رزمندگان اسلام و سرفرازی مملکت را خواستار شدم. خواسته من هم از همرزمان فرزندانم و مردم این است که خانواده شهداء را تنها نگذارند.

2- مادر شهیدان خودسیانی{موضوع: نامگذاری مکانی به نام شهداء}

همه کارهای فرزندان شهیدم برای رضای خدا بود.من هم تحمل و خدا را شکر می‌کردم که این فرزندان امانت نزد من بودند.یکبار آقای رئیس‌جمهور به اصفهان تشریف آوردند و ما خدمت ایشان رسیدیم.چند نفر به من گفتند که به آقای رئیس جمهور بگویم که یک جائی را به نام فرزندانم نامگذاری کنند.گفتم:«آقای رئیس‌جمهور خودشان می‌دانند که شهداء چه کار کردند ومن نباید التماس کنم.من بچه‌هایم را با خدا معامله کردم و خدا خود می‌داند.اسم فرزندان من همه جا هست!»

3- مادر شهیدان خودسیانی{موضوع: مراسم هرساله}

ما اول مهر هرسال برای فرزندان شهیدم مراسم برگزار می‌کردیم.یک سال برای من مشکل وبیماری پیش آمد که نتوانستیم این مراسم را برگزار کنیم.دو روز قبل از رسیدن موعد مراسم از دارالهدایت با من تماس گرفتند وجویای احوال شدند و به همراه چند نفر از خواهران به دیدن من آمدند و به من گفتند که اول مهر جائی نروم برای اینکه می‌خواهند مراسم بچه‌ها را در دارالهدایت همزمان با مراسم امام‌رضا(ع)برگزار کنند.شکر خدا را به جا آوردم که آقا امام رضا(ع) مراسم فرزندانم را برگزار کرد.از آن به بعد هرساله در دارالهدایت در مناسبتهای مختلف برای فرزندانم مراسم می‌گیرند.عکس بچه‌هاهم به همراه پدرشان در دارالهدایت هست.

4- مادر شهید علی خودسیانی{موضوع: لحظه شهادت}

زمانی که علی در اهواز مجروح می‌شود، به علت کثرت مجروحین جایی برای بستری آنها وجود نداشت و با همان وضع نقش بر زمین بوده است.داماد و تعدادی از اعضای خانواده پس از اطلاع خودشان را به منطقه رسانده بودند و با دیدن آن صحنه از هوش رفته بودند. در همین حین علی مدتی به هوش می‌آید و «اناانزلنا» را زیر لب می‌خواند و دوباره بیهوش می‌شود.علی را برای درمان به بیمارستان نمازی در شیراز منتقل می‌کنند.دامادم بازگشت وگفت کمی پای او آسیب دیده است. من همراه او برای دیدن علی از اصفهان حرکت کردیم. بین راه به من گفتند که شاید یک پایش قطع شده باشد.گفتم علی،امانت خداست.هرچه خدابخواهد همان می‌شود.کمی جلوتر که رفتیم، دوباره گفتند که شاید دوتا پای علی قطع شده باشد. پدر علی دستش را به سمت آسمان بلند کرد وگفت:«راضیم به رضای خدا، دوپای او هم امانت خدا نزد ما بوده است وما بدون پا هم او را روی چشممان نگه می‌داریم!» قبل از اینکه ما به بیمارستان برسیم،علی را با آمبولانس به بیمارستان سعدی شیراز منتقل کرده بودند. ما هم خودمان را به آنجا رساندیم و دیدیم که دوپای علی قطع شده و تمام بدنش تکه‌پاره بود و او را زیر دیالیز گذاشته‌اند.همان‌جا شکر خدا را بجا آوردیم و گفتیم خدایا راضی هستیم به رضای تو.

خودم را بربالین علی رساندم.لبهایش خشک شده بود.  با کسب اجازه از دکتر خواستم با پنبه لبهایش را تر کنم. تا پنبه را روی لبهای خشکش گذاشتم، گفت:«یاحسین! هشت روز است که لبهای من خشک است!» همان جا علی جانش را تقدیم اسلام کرد و به شهادت رسید.علی همیشه می‌گفت آن مادر و خواهری که در سوسنگرد هستند هم ناموس ما هستند و تنها شما ناموس ما نیستید.ناصر و مسعود کوچک بودند. وقتی از بیمارستان بازگشتیم، سراغ علی را گرفتند.من به آنها گفتم که علی، شهید شد.

5- مادر شهیدان خودسیانی{موضوع: اعزام ناصر و مسعود}

ناصر و مسعود هربار که برای اعزام به جبهه مراجعه می‌کردند، بعلت سن کمی که داشتند آنها را قبول نمی‌کردند.آنها هم با التماس می‌خواستند که لااقل بگذارند کاری برای خانواده شهداء ومستضعفین انجام دهند،مثلاً دب نفت یا مایحتاجی درخانه مستضعفین ببرند.به این طریق این بچه‌ها هم خودشان را در صف بچه‌های جهادسازندگی وبعد هم بین بچه‌های جبهه و جنگ جا کردند.ما هم راضی به رضای خدا بودیم.

ارتباط با دیگران

شما با کاربر دیگری ارتباط ندارید

گالری عکس و اسناد

مجموع تصاویر: 28

شهیدعلی خودسیانی (19)
  • شهیدعلی خودسیانی (19)
شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (1)
  • شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (1)
شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (2)
  • شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (2)
شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (3)
  • شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (3)
شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (4)
  • شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (4)
شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (5)
  • شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (5)
شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (6)
  • شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (6)
شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (7)
  • شهیدان ناصرومسعودخودسیانی (7)
<< شروع < قبل [1] 2 3 4 بعد > پایان >>

دل نوشته ها

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

گالری فیلم