شهیدعباس محوری حبیب آبادی صفحه شخصی

پروفایل

اطلاعات کاربر

شهیدعباس محوری حبیب آبادی
شهیدعباس
محوری حبیب آبادی
مرد

خاطرات همرزمان

1-مصطفی صالحی{موضوع: عشق شهادت}

شهید محوری ازبچه‌های نیروی هوایی بودوداوطلبانه به بچه‌های بهداری جبهه پیوست و به عشق شهادت روزهای دوشنبه و پنجشنبه، روزه می‌گرفت. ایشان بسیار کم‌حرف و متواضع بود. با شهید شرباف دوست صمیمی بودند.در برگشت از منطقۀ شلمچه، دیدم شهید شرباف بسیار ناراحت است.دلیل را جویا شدم.گفت:«محوری، شهید شد!» با مزاح گفتم:«ناراحتی ندارد،شما هم عن‌قریب به شهید محوری می‌پیوندید!» شهید شرباف هم به خاطر عشق به شهادت به یاران خود پیوست.

2- رسول مینوتن{موضوع: هم محله‌ای ناآشنا}

بچه‌های بهداری قبل از عملیات بدر در اردوگاه قدس، یکسری آموزش‌های تاکتیک و امداد را می‌گذراندند.من مدتی با شهید محوری بودم.ایشان بسیار گمنام وبدون ادعا از حیطه ارتش به بچه‌های بسیج پیوسته بود و در همه رزمهای آمادگی ما را همراهی می‌کرد. به یاد دارم همیشه موهای سرخود را کوتاه می‌کرد و در زمستان یک کلاه بافتنی بر سرمی‌گذاشت.یکبار بین عده‌ای که برای نظام وظیفه اعزام می‌کردند یک جوانی بود که در حال و هوای جبهه نبود.شهید محوری بسیار لطیف او را به مسائل عبادی وحال وهوای جبهه ترغیب وآشنا می‌کرد.من تا آن زمان هم نمی‌دانستم با ایشان هم محله‌ای هستیم.یکبار که صحبت از محل زندگی شد، متوجه شدم که مکان زندگی ایشان هم در نزدیکی ما بوده است.از آن به بعد ارادت خاصی بین ما پیدا شد ومن بیشتر معطوف حالات عبادی از نمازشب خواندن تا دائم‌الذکر بودن ایشان شدم واین که چه انسان وارسته و شایسته‌ای هستندوحتی در ارتش هم به مردم روستاهای اطراف پایگاه هوایی رسیدگی می‌نمود.

دیدگاه خانواده

1- برادرشهید محوری{موضوع:نذر عجیب}

با اینکه از طریق نیروی ارتش وارد جبهه شد ولی هرگز این را بزبان نمی‌آورد که من ارتشی هستم و این دوره‌ها را گذرانده‌ام و همگام با بچه‌های بسیجی آموزش می‌دیدند و سینه‌خیز می‌رفتند.ایشان در جبهه بود که برادرش؛محمدحسین به شهادت رسید و به خاک سپرده شد.ایشان علاقه وافری به برادر داشت و وقتی ازجبهه بازگشت و متوجه این موضوع شد، از آن به بعد نذر کرد که روزهای دوشنبه و پنجشنبه روزه شهادت بگیرند.عاقبت هم به آرزوی خود دست یافت وبسیار عجیب مانند مولایش امام‌حسین(ع) سر بر بدن نداشتند.

2- برادرشهید محوری {موضوع:آخرین مخالفت}

 دادن مرخصی ازتهران به شهید محوری برای حضور درجبهه همیشه بامخالفت صورت می‌گرفت.به یاد دارم آخرین باری که با ایشان مخالفت کردند، در منزل حالت عصبی پیدا کرده بود و نمی‌توانست حرف بزند.بعد که وضعیت ایشان را گزارش کردند، با حضورشان در جبهه موافقت شد.حالت عجیبی داشت. به جبهه رفت و سرانجام به شهادت رسید.

3- برادرشهید محوری {موضوع: تئاتر یا واقعیت}

شهید محوری مسئول عقیدتی-سیاسی پایگاه هاشم‌آباد جاده نایین بودند.چندماه قبل از شهادت شهید محوری باید یک تئاتری را در سنندج اجرا می‌کردیم.من قسمتی از نمایش را همراه برادرم در نقش اسیر بازی می‌کردم.برادرم هم درنقش یک بسیجی بود که قرار است خبر شهادت یک رزمنده را به خانواده‌اش بدهد.ما حدود بیست بار این تئاتر را در در سنندج برای برادران رزمنده اجرا کردیم.هر بار که اجرا انجام می‌شد و برادرم می‌خواست خبر شهادت همرزمش را به خانواده‌اش برساند، واقعاً اشک می‌ریخت وآنقدر واقعی اجرا می‌کرد که گویا تئاتر نیست.

4- برادرشهید محوری {موضوع: خاکسپاری عظیم}

وقتی برادرم به شهادت رسید و خبر شهادت ایشان در هاشم‌آباد که مقر پایگاه هوایی بود به گوش همه رسید. از روستاهای اطراف هم چندین دستگاه اتوبوس برای خاکسپاری حضور پیدا کردند وتمام شیون وزاری می‌کردند و می‌گفتند که ایشان به ما رسیدگی می‌کرد. خودش، خانه‌ای نداشت ولی برای خانه‌سازی مردم مستضعف کمک می‌کرد و ناهار و شامی که از سربازان اضافه می‌ماند، را در دهات اطراف پخش می‌کرد.

5- برادرشهید محوری {موضوع:اخلاص واقعی}

در پایگاه هاشم‌آباد، حاج آقا احمدی نسب، نماز جماعت هاشم‌آباد را برگزار می‌نمودند. یکروز اطلاع دادند که حاج‌آقا نمی‌تواند بیایید و سفارش کرده که محوری به جای او، نماز را برگزار نماید.حتی در مسجد قباد هم حاج‌آقامهاجر ایشان را به جای خود مسئول برگزاری نماز نموده بودند.تمام اینها به خاطر خصوصیات اخلاقی  بکری بود که داشت و من تا الآن هم کسی را مانند او ندیدم.خواندن قرآن را ترک نمی‌کردو حتی در مسافرت هم به خاطر نذر روزه شهادت با اینکه همه می‌گفتند بر مسافر روزه واجب نیست، این کار را ترک نکرد. موضوع روزه هم تا موقع شهادتشان بر همه پنهان بود،تا اینکه ما در وصیتنامه‌اش خواندیم. 

ارتباط با دیگران

شما با کاربر دیگری ارتباط ندارید

گالری عکس و اسناد

هیج تصویری وجود ندارد.

دل نوشته ها

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

گالری فیلم